تبليغاتX
گل آفتاب گردون
گل ها خیانت نمی کنند

شب شد ، خورشید رفت

 

آفتابگردان عاشق ،به دنبال آفتاب

 

آسمان را را جستو کرد

 

ناگهان

 

ستاره ای چشمک زد

 

گل آفتاب گردان،از خجالت پژمرد!!

 

گل ها خیانت نمی کنند.

 

 

 Sunflower Portrait

 

?saba | پیوند | شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 | موضوع:  | 
بی قرار

می‌خواهم بروم
می‌خواهم بمانم
دارم در ترانه‌ئی مبهم زاده می‌شوم
به نسيما بگو کتابهای کودکان را
کنار گلدان و سوالات هفت‌سالگی چيده‌ام
گونه‌هايم گُر گرفته است
تشنه نيستم
می‌خواهم تنها بمانم
در اتاق را آهسته ببند
شب پيش خواب باران و پائيزی نيامده را ديدم
انگار که تعبير تمام رفتن‌ها
بازگشتِ به زادرودِ شقايق است
حالا بوی مينار مادرم می‌آيد
بوی حنا، هفت‌سالگی، سوال، سفر، ستاره ...
می‌خواهم به بوی ريواس و رازيانه بينديشم
به بوی نان، به لحن الکن فتيله و فانوس
به رنگِ پونه و پسين کوه
می‌خواهم به باران، به بوی خاک
به اَشکال کنار جاده بينديشم
به سنگ‌چينِ دوداندودِ اجاقِ تُرنج
ترانه، لَچَک، کودری، چلواری سپيد،
بخار نفس‌های استکان
طعم غليظ قند، رنگ عقيق چای
نی، نافله، نای،
و دق‌البابِ باد بر چارچوب روسواترينِ روياها!
نگفتمت وقتی که خاموشم
تو در مزن؟
می‌خواهم به رواج رويا و عدالتِ آدمی بينديشم
می‌خواهم ساده باشم،
می‌خواهم در کوچه‌های کهنسالِ آواز و بُغض بلوغ
به گيسوی بيد و بوی بابونه بينديشم
به صلوة ظهر و سايه‌های خسيس
به خوابِ يخ، پرده‌ی توری، طعم آب و حرمتِ علف.
چرا زبانِ خاموشِ مرا
کسی در لهجه‌های اين هم جنوب در نمی‌يابد؟
نه، ديگر از آن پرنده‌ی خيس
از آن پرنده‌ی خسته ... خبری نيست
روی ديوارِ آن سوی پنجره
کسی با شتاب چيزی می‌نويسد و می‌رود.
امروز هم کسی اگر صدايم کرد
بگو خانه نيست
بگو رفته است شمال
می‌خواهم به جنوب بينديشم
می‌خواهم به آن پرنده‌ی خيس، به آن پرنده‌ی خسته ... به خودم بينديشم ...!

گاهی اوقات مجبورم حقيقتی را پس گريه‌های بی‌وقفه‌ام پنهان کنم
همين خوب است ...
همين خوب است

?saba | پیوند | چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 | موضوع:  | 
سال نو مبارک

?saba | پیوند | دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 | موضوع:  | 
سال نو مبارک

?saba | پیوند | دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 | موضوع:  | 
سالنو مبارک

?saba | پیوند | دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 | موضوع:  | 
سال نو مبارک

?saba | پیوند | دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 | موضوع:  | 
سال نو مبارک

?saba | پیوند | دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 | موضوع:  | 

?saba | پیوند | دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 | موضوع:  | 
نوروز جشن ایرانیان

نوروز، جشن ايرانيان از روزگاران كهن پر شكوه ترين جشن بهاری در جهان بوده است. نوروز بهارانه ای  است كه روايت های تاريخ درباره پيدايش آن بسيار گوناگون است  نوروز جشن شروع  فروردين يا  « فرودگان »  است كه ياد آور  اجداد و نياكان ما بود و چنان مي پنداشتند كه در پنج شب  ، ارواح پاك مردگان ، برای ديدار وضع  زندگي و  احوال  بازماندگان  به  زمين فرود  مي آيند و در خانه و آشيانه خويش  سرگرم تماشا وسركشي  مي شوند . اگرخانه روشن و پاكيزه و  ساكنان آن  راحت وشاد باشند ، ارواح مسرور و سر افراز برمي گردند. اما درغير اينصورت ، آنان غمگين وناراحت به منزلگاه خويش باز مي گردند وتا سال آينده به انتظار مي نشينند .
درباره  پيدايش  نوروز در روايتي ديگر  چنين آمده است كه نيشكر را جمشيد در اين روز يافت و مردم از كشف خاصيت  آن متحير شدند  . پس  جمشيد  دستور داد تا از  ( شهد آن ) شكر ساختند و به مردم هديه دادند . از اين رو ، آن را نوروز ناميدند . 
 همچنين روايت شده كه اهريمن ، بلای خشكسالي و قحطي را بر زمين فرو نشانيد . اما جمشيد به جنگ با اهريمن پرداخت و عاقبت او را شكست داد . آنگاه خشكسالي،  قحطي ونكبت را بر روي زمين از ريشه بخشكانيد و به زمين بازگشت با بازگشت ويدرختان و هر نهال و چوب خشكي سبز شدند . پس مرد م اين روز را « نوروز » خواندند و هر كس به يمن و مباركي در تشتي جو كاشت و اين رسم سبزه  نشانيدن در ايام نوروز از آن زمان به امروز باقي مانده است . در خيام نامه آمده است :
چون از اميري جمشيد 421 سال گذشت ، جهان  از او يكسره  راست  همي آمد .ايران و ايرانيان هم مطيع و مريد او شدند تا بفرمود گرمابه های بسيار ساختند و سيم  و زر  از معادن بر آوردند  و ديبای  ابريشمي  بافتند كه آن  روز ،  روز  اول « حمل » بود . پس جشني  بر پا ساخته و  نوروزش  نام  نهاد   تا  هر  سال  چو فروردين  آيد ، آن روز را جشن گيرند . در ميان اقوام آريايي كه وارد ايران شدند ،

?saba | پیوند | دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 | موضوع:  | 
هفت سین

هفت سين ، هفت واژه كه با حروف  « سين » شروع مي شوند نيز از سنت های جالب نوروز است . در زمان امروز ، هفت سين مشخصاً معاني استعاره اي خاص خود را دارد : سمنو ، جوانه هاي گندم كه طي مراسم خاصي پخته مي شود . سيب ، سنجد ، سير . زرتشتيان ،  اوستا  ، كتاب  مقدس  آسماني  خود را در رأس  سفره  هفت سين  قرار  مي دهند . تخم مرغ های رنگين ، گلاب ، سكه ، طلا ، ماهي قرمز در آب ، آينه ، شمع و هر يك از اين موارد سمبل و نماد تولد ديگر باره بهاران است . در اساطير  ايراني در ارتباط با نوروز ،  جوانه ي گندم  و عناب ،  نشانه و سمبل   زايش ديگر باره بهاران است و سبزی ، سكه ، و سركه سمبل و نماد افكار نيك ، كردار نيك ، خدا پرستي ، نيك بختي ، جاودانگي و داد و دهش است كه به باور زرتشتيان ، زرتشت پيامبر، آنها را از جمله صفات اهورا مزدا دانسته است

?saba | پیوند | دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 | موضوع:  | 

?saba | پیوند | دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 | موضوع:  | 
قطره ی اشک من

باران هم بدون آميختن با قطرات اشک من

بر زمين ريخت  و به جريان آب پيوست .

آفتاب با ملايمت خاصي بر صورتم مي تابيد

از او پرسيدم : دليل اشکم چيست ؟

او هم بدون جوابي به من به ابديت خود پيوست .

از پرندگان در حال پرواز پرسيدم :  دليل اشک من چيست ؟

آنها هم بدون توجه به سوالم به دنبال رزق و روزي خود رفتند .

تنهايي در کنار رودخانه نشستم و در افکار خود فرو رفتم .

پاسخ به سوال خود را در تمامي طبيعت يافتم

زندگي بدون هدفي وجود ندارد .

بعضي با موفقيت و بعضي با شکست مواجه مي شوند

اشک براي سرنوشتي مي ريزيم که بر هيچ کس آشکار نشده .

دنبال پاسخي به سوالي هستيم که جواب ندارد

و در آخر مي گرييم  -  براي نامعلوم

غرق در تماشاي حرکت زيبا و يکنواخت رودخانه بودم که به ناگاه سوال خود را تکرار کردم :

 چرا گريانم ؟

 به خاطر اينکه در اين زندگي پهناور تنهايي به دنبال حقايقي هستي که بر تو آشکار نيست .

از درخت سالمند پرسيدم : آيا هميشه گريان خواهم بود ؟

 او در جوابم گفت : دليل بودنت را بياب و به زندگيت جهتي بده

برگي بر صورتم افتاد و اشکانم را پاک کرد

برگ را به دست گرفتم و مبهوت طراحي و پيچيدگي آن شدم

برگي از يک درخت ، در بازوان باد .

شسته شده در زير باران ، در تماس با گرماي آفتاب

و رودخانه در حال حرکت .

زندگي به راه خود ادامه مي دهد . . .

اما یادمان

زندگي را ، زندگي بايد کرد

 

 

?saba | پیوند | دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 | موضوع:  | 
عشق یعنی چی؟

تا حالا فکر کردی عشق یعنی چی؟ عشق یعنی اینکه یکی بهت بگه از رنگ لباست خوشش میاد و تو هم از اون به بعد همیشه همون رنگو بپوشی ! تا حالا دلتنگ کسی شدی؟ اصلا میدونید دلتنگی چیه ؟ اونهم از بدترین نوعش؟ بزرگترین دلتنگی اینه که بدونی اون کسی که دوسش داری هیچ وقت مال تو نمیشه . اینکه بدونی یه روزی از کسی که دوسش داری باید جداشی حالا چه بخوای چه نخوای . تا حالا فکر کردی خوشبختی یعنی چی ؟ خوشبختی یعنی اینکه یکی یه گوشه دنیا باشه که دوست داشته باشه یکی باشه که پناه خستگی هات باشه یکی باشه که نگاهش وجودتو گرم کنه تا حالا فکر کردی آرامش یعنی چه؟ آرامش یعنی اینکه همیشه ته دلت مطمئن باشی که توی سینهء کسی که دوسش داری یه خونه گرم داری تا حالا فکر کردی زندگی یعنی چی؟ زندگی یعنی اینکه همه عمرت تلاش کنی و جون بکنی برای بدست آوردن اونچیزی که بهش ایمان داری زندگی یعنی اینکه خودتو دوست داشته باشی برای اینکه توی دلت عشق اون هست تا حالا فکر کردی هدف یعنی چی ؟ هدف یعنی صبح که از خواب پا میشی بدونی اون روز باید چیکار کنی ؛ بدونی اون روز باید از کدوم مسیر رد شی تا یه تلفن کارتی داشته باشه! تا حالا فکر کردی انگیزه چیه؟ انگیزه اونه که وقتی میخوای بری سر قرار صد بار بری جلوی آینه و لباستو چک کنی !!! تا حالا فکر کردی که قسمت یعنی چی؟ قسمت یعنی اینکه بشینی دست روی دست بزاری و هر طرف باد اومد تو هم بری قسمت یعنی اینکه همه تنبلی ها و بی عرضگی ها رو بندازی گردن روزگار یعنی بشینی مثل بدبختها به از دست دادن محبوبت راضی بشی به سرنوشت چی ؟ به اون فکر کردی؟ سرنوشت دیگه اونی نیست که از سرت نوشته سرنوشت یعنی اینکه یه روز جلوی چشات رفیقت و تنها رفیقت تنهات بزاره و بگه « این بازی روزگاره ... » حالا به خودت فکر کن ! خودتو تا حالا معنی کردی ؟ و انسان یعنی همیشه انتظار ... انتظار ... انتظار .... تقدیم به اونایی که یک بار دوست داشتنو تجربه کردن زندگی همانند دریاچه ایست که گاهی خشک و گاهی در تلاطم است.

 

کاش می شد قلب ها آباد بود !
کینه و غمها به دست باد بود !

کاش می شد دل فراموشی نداشت !
نم نم باران هم آغوشی نداشت !

کاش می شد کاش های زندگی !
گم شوند پشت نقاب بندگی !

کاش می شد کاش ها مهمان شوند !
در میان غصه ها پنهان شوند !

کاش می شد آسمان غم گین نبود !
رد پای قهر و کین رنگین نبود !

کاش می شد روی خط زندگی !
با تو باشم تا نهایت سادگی 

?saba | پیوند | شنبه بیستم اسفند 1384 | موضوع:  | 
دستت را به من بده

درخت با جنگل سخن‌می‌گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن‌می‌گويم

نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ريشه‌های تو را دريافته‌ام
با لبان‌ات برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌های‌ات با دستان من آشناست.

در خلوت روشن با تو گريسته‌ام
برای خاطر زنده‌گان،
و در گورستان تاريک با تو خوانده‌ام
زيباترين سرودها را
زيرا که مرده‌گان اين سال
عاشق‌ترين زنده‌گان بوده‌اند.

?saba | پیوند | جمعه نوزدهم اسفند 1384 | موضوع:  | 
و خداوند عشق را آفرید

زن به عمق تنهايي هايش فكر مي كرد.
مرد هيچگاه به عمق بي توجهي هايش فكر نكرد.
كودك همواره نگران هر دو بود.
زن با حس گرماي دست مرد كه بر روي شانه هايش قرار گرفته بود رشته هاي تنيده شده فكرش را پاره كرد.
مرد به موفقيت هميشه گي اش مي باليد.
كودك همواره نگران هر دو بود،‌ زيرا مي دانست كه باز هم روزگار،‌ تكرار مكررات را به ارمغان خواهد آورد و دوباره گريه هاي پنهاني مادر را خواهد ديد. بچه اين گريه ها را حتي در شكم مادرش نيز‌ ديده بود.
...
زن از خدا عشقبازي با مرگ را طلب ميكرد.
كودك همچنان نگران بود.

?saba | پیوند | جمعه نوزدهم اسفند 1384 | موضوع:  | 
اینم sunflowerازvan gogh

?saba | پیوند | جمعه نوزدهم اسفند 1384 | موضوع:  | 
مردی که پس از دیدن زن به پرواز در آمد

داستان "دربارة مردي كه بعد از ديدن زن به پرواز در آمد" نوشته ی دِيــو اِگِـرز- مترجم: فرشيد عطايي

ديو اِگِـرز ( Dave Eggers ) يكي از مطرح ترين نويسندگان حال حاضر ادبيات آمريكا است. او كه در سال 1970 به دنيا آمد در بيست و يك سالگي پدرو مادر خود را از دست داد و سرپرستي برادر 8 سالة خود را به عهده گرفت. او خاطرات اين مرحله از زندگي خود را در كتابي با عنوان «داستان غم انگيز يك نابغة اعجاب انگيز» نوشته است كه با استقبال فراوان خوانندگان و منتقدان روبرو شد. اِگِرز صاحب يك رمان نيز هست. او هم اكنون مشغول نگاشتن رماني سياسي است كه آن را به طور دنباله دار در مجلة اينترنتي «سالن» منتشر مي كند.

داستان "دربارة مردي كه بعد از ديدن زن به پرواز در آمد"

وقتي مرد زن را ديد و از همديگر خيلي خوششان آمد، مرد گوشش بهتر شنيد و در نگاه او خطوط دنياي فيزيكي واضح تر از قبل بودند. مرد تيز هوش تر شد، چابك تر شد، و هر روز در فكر انجام دادن كار هاي تازه بود. او اكنون به كار هايي توجه مي كرد كه قبلاً برايش چندان جذاب نبودند ولي حالا انجام دادن شان ضروري بود، و مي بايست در كنار همراه جديدش انجام مي گرفت. مرد مي خواست با دم و دستگاه هايي سبك وزن به همراه زن پرواز كند. مرد هميشه از گلايدر و پاراشوت خوشش مي آمد و اكنون فكر مي كرد كه اين وجه تازه اي از زندگي شان خواهد بود: اينكه آنها زوجي خواهند بود كه آخر هفته ها و تعطيلات را با هواپيمايي كوچك به گردش خواهند رفت. اصطلاحات مربوط را ياد مي گرفتند؛ عضو كلوپ ها مي شدند. يك تريلر يا يك وانت مي گرفتند، و توي آن دستگاه هاي جديد و بال هاي تا شده را حمل مي كردند، و با ماشين شان به مكان هاي جديد مي رفتند تا آنها را از بالا ببينند. پرواز مورد علاقة مرد پروازي بود كه نزديك به زمين باشد؛ كمتر از يك هزار پايي زمين. دوست داشت ببيند كه چيز هاي روي زمين به سرعت زير پايش حركت مي كنند، مي خواست براي مردمي كه پايين بودند دست تكان بدهد، مي خواست دويدن گوزن ها را ببيند، و دلفين هايي را كه از ساحل دور مي شدند بشمرد. مرد اميد وار بود اين همان نوع پروازي باشد كه زن مي خواست انجام بدهد. مرد چنان در اين فكر و اين شخص و اين پرواز غرق شد كه اصلاً به اين موضوع فكر نكرد كه اگر پرواز عملي نشود چه بايد بكند. مرد نمي خواست پرواز را به تنهايي انجام بدهد؛ او ترجيح مي داد اصلاً پرواز نكند تا اينكه بخواهد بدون زن پرواز كند. ولي اگر مرد از زن مي خواست كه با او پرواز كند ولي زن خودداري مي كرد يا آمادگي اش را نداشت آيا مرد باز هم با او مي ماند؟ آيا مرد مي توانست باز هم با او بماند؟ مرد پاسخ منفي را انتخاب مي كند. اگر زن در ماشيني كه بال هاي تا شده به دقت در آن جا داده شده، سوار نشود، مرد مجبور مي شود از پبش او برود، لبخندي بزند و برود، و سپس مرد بار ديگر در جستجوي يك همراه ديگر بر خواهد آمد. ولي او مي داند كه اگر يك همراه ديگر بيابد اين بار فكر پرواز در ذهن نخواهد داشت. اين بار با همراه جديد خود فكر جديدي خواهد داشت، چون اگر نزديك به زمين پرواز كند به همراه زن قبلي خواهد بود.

 

 

?saba | پیوند | جمعه نوزدهم اسفند 1384 | موضوع:  | 
تو چی فکر می کنی

هيچ وقت دل به کسی نبند چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ...ولی اگه دل بستی…… هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اينقدر بزرگه که ديگه پيداش نميکنی……!!M

 

?saba | پیوند | پنجشنبه هجدهم اسفند 1384 | موضوع:  | 
سقف دستام از سمانه

گفتی درین گلزار یک همدم ندارم

                                                الاله ام از یاس و نرگس کم ندارم

گفتی هوا بارانی است و بی پناهی

                                               تا سقف دستان تو باشد غم ندارم

با اصل پرواز آمدی بس کن پرستو

                                              چون بال پرواز خم اندر خم ندارم

در بستر پاییز مسکن میدهندم

                                             بر گرد, حتی قطره ای شبنم ندارم

اینجا اگر چه ماه باشد یا که قارون

                                             من چشم بر این قسم از آدم ندارم

تو پاکی معصوم چشم آسمانی

                                            من طاقت چشمان نا محرم ندارم

 

?saba | پیوند | چهارشنبه هفدهم اسفند 1384 | موضوع:  | 
god made friends

?saba | پیوند | چهارشنبه هفدهم اسفند 1384 | موضوع:  | 
آسمان آبی است مگر شک داری

بگذار دنیا مرا نادیده بگیرد ، بگذار زندگی کمر به قتلم ببندد ،

 بگذار آسمان بر سرم آوار شود ، بگذار روزگار باز هم بامن دشمنی کند، آرزوهایم را به باد خزان بسپرد ، دلم را بشکند و پایم را زنجیر کند ...

ولی باز اوست که شکست خورده ، من سهمم را از دنیا خواهم گرفت .

می گویند :" خواستن توانستن است" ...

می گویند:" تنها کسی نمی تواند که نا امید است".

اما من خواسته ام و نتوانسته ام، مگر می شود کسی نخواهد زندگی کند ؟

نخواهد برخیزد و بایستد؟

همه این نتوانستن های قدرتمند ناامیدی درپی دارد ولی من نا امید نیستم،

باز هم می گویم: "من از سلاله ی درختانم  تنفس هوای مانده ملولم می کند ...پرنده ای که مرده بود به من پند داد پرواز را به خاطر بسپارم ."

من از سلاله ی درختانم و درختان ایستاده می میرند، من به میدان زندگی پشت نمی کنم، هرگز!!!

من سهمم را از زندگی خواهم گرفت ، من می خواهم معجزه کنم ، مگر نه اینکه خداوند معجزه را به دستان برگزیدگانش جاری میسازد ؟و مگر نه اینکه او مرا برگزیده برای این امتحان خطیر ؟ پرواز بدون بال معجزه است و من می خواهم معجزه کنم ...

حتی اگر روزی زندگی با تلخی هایش توانست مرا به زانو درآورد ، نخواهم گذاشت عجزم را ببیند ... پاهایم را تا زانو قطع میکنم، تا باز هم ایستاده باشم .

...معجزه یعنی من ، یعنی تو دوست همباورم ، ما معجزه خواهیم کرد، شک نکن !

 آسمان آبی آبیست، مگر شک داری ؟

زندگی سهم کمی نیست ، مگر شک داری ؟

در رگ زنده ی این هستی خواب آلوده

باور معجزه جاریست ، مگر شک داری

 

 

?saba | پیوند | سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 | موضوع:  | 
به کسی عشق بورز که لایق عشق باشه نه تشنه عشق چون کسی که تشنه ی عشق باشه یه روز سیراب میشه

?saba | پیوند | دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 | موضوع:  | 
قلبم مال تو

?saba | پیوند | دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 | موضوع:  | 
همیشه بهترین باش

همیشه بهترین باش

 

اگرنمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي

بوته اي در دامنه اي باش

ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه مي رويد

اگر نمي تواني درخت باشي ،بوته باش

 

اگر نمي تواني بوته اي باشي، علف كوچكي باش

و چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن

اگر نمي تواني نهنگ باشي، فقط يك ماهي كوچك باش

ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه!

 

همه ما را كه ناخدا نمي كنند، ملوان هم مي توان بود

در اين دنيا براي همه ما كاري هست

كارهاي بزرگ و كارهاي كمي كوچكتر

و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست

 

اگرنمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش

اگر نمي تواني خورشيد باشي، ستاره باش

با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند

هر آنچه كه هستي، بهترينش باش!

داگلاس مالوچ

یا حق

 

 

?saba | پیوند | دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 | موضوع:  | 
در مورد زنان چه می گویند

بزرگ تاريخ در مورد زنان چه مي گويند؟

اگر مي خواهيد اندازه تمدن و پيشرفت ملتي را بدانيد ، به زنان آن ملت نگاه كنيد (ناپلئون)

حساسيت،عشق،تحمل و فداكاري زندگي زنان را تشكيل مي دهند (بالزاك)

زيبايي زن ثروتي است زوال ناپذير اما اخلاق خوب نعمتي است لايزال (جرجي زيدان)

زن كودكي است كه با اندكي تبسم ، خندان مي شود و با كمترين بي مهري گريان مي شود (هرود)

به هيچ زني بر نخورده ام كه حداقل يك نشانه مثبت در او نباشد (موريس مترلينگ)

يك زن كامل كسي است كه بداند چگونه فرمانروايي كند (ويكتور هوگو)

زناني  كه مي خواهند مرد باشند زناني  هستند كه نمي دانند زن هستند (الكساندر دوما)

زن شريك زندگي و يار ساعات درماندگي است (گوته)

يك زن چيزي جز شوهر نمي خواهد اما وقتي به او رسيد همه چيز مي خواهد (شكسپير)

بزرگترين دشمن زن بي حوصلگي اوست (پل ژانه

 

 

?saba | پیوند | دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 | موضوع:  | 
تقدیم به تو

 

 

?saba | پیوند | دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 | موضوع:  | 
بر گرفته از کتاب پا ئولو کوئلیو

دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان، شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا . دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم . روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود . دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت . سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آموختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد . روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند . لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود . همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ... همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود

?saba | پیوند | یکشنبه چهاردهم اسفند 1384 | موضوع:  |