|
گل آفتاب گردون
دخترانه
|
دلم برای مامانم تنگ شده |
||
|
به نام وجودی که تمام وجود اوست به نام وجودی که تمام وجود اوست مــــــــــــادر شروع میکنم برگ دیگری از برگهای زندگی را این بار شروع میکنم با نام مقدس مادر هر چند وجودمو را بکار می گیرم ولی نمی توانم به تصویر کشم مادر کیست؟ مادر مهر است محبت است مادر ایثار است مادر از خود گذشتن است مادر وفای به عهد است مادر تمام وجود است مادر فداکار است مادر مهربانست مادر ماندن است مادر عزیز است مادر امید است مادر زند گیست مادر سر چشمه زلال پاکی هست مادر …. ایا این کلمه میتواند معنی مادر را رقم بزند نه هرگز مادر نمیشود توصیف کرد اصلا قلم جرات ندارد که شروع کند مادر راکاغذ نمیتواند در خود جرات نگه داشتن اسم مادر را داشته باشد مادر را توصیف کنید بروید سراغ گل یاس یروید سراغ مادر مادری که تمام دنیا شرمند اوست مفهوم خلقت هست مادری که چون محمد بزرگش کرد مادری که تمام دنیا تا اخر زمان اسمش را خواهد داشت مادری که اسمش زینت عالم هستیست مادری که مرضیه هست مادری که کوثر را معنی بخشید مادری که ……. فرزندانی چون حسن و حسین ارزش مادر را بیان میکنند مادر دوست دارم با تو بمانم با تو زندگی کنم و با تو بمیرم مادر تو در قلب تمام فرندان هستی و زمزمه های مادر را دوست داشتم دارم در دلت بدم غم های تو مال من و میگویم مادر و پدر عزیز همیشه با من بمان و در قلب ما باش حتی اگر در بهشت باشيد در وجود ما خواهيد بود واينکه با تمام وجود بگو دوست دارم مادر
|
||
زمستان یا بهار؟ |
||
|
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است . کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را. نگه جز پیش پا را نتواند دید، نتواند، که ره تاریک و لغزان است . و گر دست محبت سوی کس یازی ، به اکراه آورد دست از بغل بیرون، که سرما سخت سوزان است. هوا دل گیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دست ها پنهان ، نفس ها ابر ،دل ها خسته ، و غمگین ، درختان اسکلت های بلور آجین ، زمین مرده ، سقف آسمان کوتاه ، غبار آلوده مهر و ماه ، زمستان است. ( مهدی اخوان ثالث)
|
||
او اکنون خسته است |
||
|
او اکنون خسته است ! آن همه آوازهای سرشار از جلال و خلوص ، گرم از عشق وآرزوی آفتاب ، آن همه غزلهای بیتاب از حسرت روز ، آن همه جست - جوی بسیار خیال انگیز در بیدار ساختن خاطره ی خواب رفته ی روشنایی ، آن همه تپیدن های دل از شوق فردایی که نمی آید ، آن همه تصویرهایی که از صبح بر پرده ی یادها نقش کردم و هرگز، هیچگاه ، هیچ روزنه ای در سقف این " شبستان "نگشود ،آن همه افسانه ها که در شب گفتم و آن همه قصه ها که در این راه حکایت کردم و شب کوتاه نشد ، شب هر چه میگفتم دراز تر میشد و راه هر چه میرفتتم درازتر میشد و من دیگر از گفتن ،من دیگر از رفتن ، من دیگر از سرودن ، من دیگر از ترانه خواندن ،خسته گشتم ، افسرده گشتم ، نومید شدم ،ساکت ماندم ، ... ساکت ساکت !دیگر شب بود و من ، در آن شبحی بودم خاموش ، همچون " سایه ی شاهین موهومی که در عدم پرواز میکند". من دیگر سایه ای بودم ، سایه ی روحی آواره که گورش را گم کرده است و ، سراسیمه و غمگین و خاموش ،در قبرستانی متروک ،بر سر قبرها میگردد و میجوید و گور و کالبدش را نمی یابد و پاره های سیاه شب ، همه جا ، چون سایه ای او را دنبال میکنند
|
||
با تو |
||
|
با تو ، همه ی رنگهای این سرزمین را آشنا می بیننم . با تو ، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند. با تو ، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند. ابر ، حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند. با تو ، دریا با من مهربانی می کند . با تو ، سپیده هر صبح بر گونه ام بوسه می زند . با تو ، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند. با تو ، من با بهار می رویم . با تو ، من در عطر یاس ها پخش می شوم . با تو ، من در هر شکوفه می شکوفم . با تو ، من در هر طلوع لبخند میزنم ، در هر تندر فریاد میکشم ،در در حلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم ،در نای جویباران زمزمه می کنم . با تو ، من در روح طبیعت پنهانم ، در رگ جاریم . با تو ، من بودن را ، شوق را ، زیبایی را ، مهربانی پاک خدا را می نوشم . با تو ، من در خلوت ابن صحرا ، در غربت این سرزمین ،در سکوت این آسمان ، در این بی کسی ،غرفه ی فریا و خروش و جمعیتم ، درختان برادر من اند و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان من اند و اندام هرصخره مردی ازخویشان من است و نسیم ها قاصدان بشارت گوی من اند و" بو ی باران بوی پونه ، بوی خاک ،شاخه های شسته ، باران خورد
،پاک" : همه خوشترین یادهای من ، شیرین ترین یادگارهای من اند. |
||
شب بود |
||
|
شب همچنان بود و همچنان شب بود واین شبح ساکت ،لب فرو بسته از ترانه ،لب فروبسته از ترنم ،از سرود ،سایه ی دیوارهای ویرانه ها و میعادگاه اشباح را رها کرد و سر به صحرای شب گرفته و بی خداوند نهاد و دردل پهندشت بی کسی که خود را ،به بیهودگی و بیشرمی و پستی در زیر گام های سنگین و بی رحم شب ،پهن گسترده بودند،گم شد و شب ردای سیاه و سردش را بر او کشید و دیگر کسی آوایش را نشنید ،دیگر کسی او را ندید،دیگر او نبود اما،شب بود ؛اما شب همچنان هست ...؛ اما شب خواهد بود...شب نمیر- رود ...شب هست و فردا نیست . و من اینچنین شدم .شب بود و همچنان شب بود اما،من دیگر ساکت بودم .شب بود و من دیگراز روز نمیگفتم؛دیگر در ستایش خورشید قصیده نمی ساختم ، در عشق و روشنایی غزل نمی سرودم. شب بود و من دیگر ترانه نمی خواندم دیگر حتی آوای غمگینم را ،در حسرت روز ،زیر لب زمزمه نمی کردم.دیوار- های بلند ویرانه ها را و میعادگاه ارواح چشم به راه خود را رها کردم و رفتم و سربه دشت بی امید نهادم؛آنجا سایه های هولناک برج ها و باروها نبودند؛آنجا ارواح و ا شباح نبودند؛آنجا دیگر معبر اشباح آشنا نبود اما،شب بود و شب هم- چنان بود و همچنان شب بود ؛شب هست ،شب خواهد بود ،شب نمیرود و فردا نخواهد آمد.
|
||
و باز تنها میمانم |
||
|
گاه او را در سیمای خونین و غم آلود غروب می بینم که از شب و وداع سخن میگوید و از تلخی غربت و هراس تنهایی و مصیبت جدایی که سر- نوشت محتوم طلوع ماست و سرانجام ناگزیر داستان ما است که باید آنچه ش را یافته ایم گم کنیم که صاحب دارد وآنچه را بسته ایم بگسلیم که مانع دارد و آنچه را میفهمیم نفهمیم که مشروع نیست ،آنچه راحس میکنیم حس نکنیم که معقول نیست ،آنچه را میشناسیم که مرسوم نیست...که غروب سرنوشت غم انگیزطلوع ما است ،که مغرب میعادگاه عشق مااست که شب فردای سیاه و هراس انگیز حیات ما است. و من غروب او را مینگرم و او را مینگرم که از قله ی بلند مغرب بالا میرود و چهره اش از رنج جدایی خونین است و سکوتش از درد غربت رقت بار!و من روی در روی مغرب ایستاده ام و آخرین لحظات وداع تلخ وخونین او را مینگرم و دردناکانه احساس می- کنم که او میرود و من بر روی زمین ،درزیر این آفتاب و در صحرای هو- لناک این شب باز تنها میمانم...!
|
||




