تبليغاتX
گل آفتاب گردون
ومن همچنان تا رسیدن به تو پارو میزنم

من اینگونه ام دخترکی که با سبدی از جنس تجربه در جنگل زندگی گام می نهد و تمشک های شوق و حسرت را با خارهای تیز شان میچیند تا مبادا کسانی که دوستشان دارد پس از او به هوای چیدن تمشک گرفتار خارهای تیز تقدیر شوند ، اما دخترک خوب میداند چه کسی را میشوددوست داشت و وای بر روزگاری که سقف اعتماد دخترک را سنگ حادثه ی بی وفایی بر سر رویا-های کالش آوار کند ، برای آنکه اول ببازی و سپس بسازی فرصت نیست ، تنها برای شناختن و ساختن اندک فرصتی باقیست . میان فراق و اشتیاق یکی را باید برگزید . عصر ، عصر سیب و فریب و رنگ و نیرنگ است ، ماه و نگاه ، آه و گناه ، لذت و حسرت ، هجرت و عادت ، عابر و مسافر و تفال و تحمل است .مدهوش آن نیست که مشغول جام و سرگرم باده است ، مدهوش آنست که از شام تا سحر برای باختن هستی خویش به بهای نگاهی آماده است ، پس او که بی باده آماده است دلداده است .

من تنها مسافر از دیار رسوایی و عابری از کوچه ، پس کوچه ی مه آلود ابهامم.گاهی لفظ غریب آشنا ،از شنا زیباتر است چرا که او گفت :" که با ما هر چه کرد آن آشنا کرد " ما هر دو غریبیم به صحرای وجودو آشناییم چرا که عطر احتمال بودن مرشدی مشترک ما را تا بدین جا به هم نزدیک کرده است .

فراموش نکردم وقت رفتنت را وقتی کسی جز تو مرا ندید و منهم کسی جز تو را ندیدم  . در این شرجی بی مثال که عشق به آسانی لابه لای  حجم وسیع گلدسته های سرشار از عطر باران خورده ی زلف های  موج دار پریشانت قابل دیدن است حال عجیبی دارم.اینجا دیدار موج میزند و اوج ، هوای پرواز به صعود قله ی یک فتح بی نظیر را کرده است  ، خلوص و خلسه درآمیخته اند ، چنان که ساحل روی فوران درد موج های آواره بی امان تاب میخورد و دستی نامرئی شاید شبیه دست تو بی آنکه بخواهد بشناسمش چینی نازک تنهاییم را با طرحی مخمل رویایی یک پونه ی وحشی بند میزند کسی حادثه را خبر میکند و عکس احساس برنده شدنم روی بلوری اندیشه می افتد ، باران یک ریز گوی سبقت را از اشک میبارید . صدای موزون و لطیف اسارت یک رها در قفس آسمان چشم تو خیره شد گان به سرنوشت را آزار میدهد و من همچنان تا رسیدن به تو پارو میزنم .

 

 

 

 

?saba | پیوند | دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 | موضوع:  | 
کی گفته بچه ها نمی فهمند ؟؟؟

کودکان آبی : دلش نمیخواهد ...

زمان : دلش نمی خواهد ؟... این علقه ی مضغه خیال میکند به دل اوست !...

کودک : نه، نه ، من نیمخواهم ! من بیشتر دوست دارم زاییده نشوم ! میل دارم اینجا بمانم ....

زمان : گفتم به میل تو نیست . وقت هر کس که سر رسید باید جل و پلاس خود را جمع  کنه  

و راه بیفته . یالا ! جلو بیفتید !

کودک دیگر : (جلو میاید ) بگذارید من بروم ... من حاضرم جای او را بگیرم ...شنیده ام که

پدر و مادر من خیلی پیرند و سالهای درازه که منتظر منند.

زمان : من این حرف ها را نمیفهمم آن قدر منتظر باشید تا ...  این جا حساب حسابه ... تا وقت

 کسی نرسه  نمیگذارم از اینجا بیرون بره ... آدم اگه بخواد به حرف های شما گوش بکنه  دیگه

به هیچ کارش نمیرسه ... یکی باید بره ، نمی خواد! ... یکی نباید بره ، میخواد !... یکی میگه

هنوز زوده ... یکی دیگه ، حالا دیره ...( به بچه ها ) چه خبره همه اینجا جلوی در جمع شده  اید!

مگه کار دیگه ای ندارید !... حالا همتون تعجیل دارید از اینجا برید ، اما روی زمین که رسیدید...

(به دو سه بچه که موقع خارج شدن یک مرتبه بر میگردند .)چه خبره ؟ چرا برمیگردید ؟

یکی از بچه ها : من جعبه ی دو جنایتم را که اختراع کرده ام و باید روی زمین رواج بدم، فراموش کردم وردارم .

بچه ی دیگر : من کوزه ی افکارم را ، که برای بیداری بشره فراموش کردم ...

بچه ی دیگر : من پیوند گلابی ام را یادم رفت ور دارم.

زمان : بدوید زود آنها را بر دارید . ششصد و دوازده ثانیه بیشتر وقت نداریم . کشتی شفق داره باد-

بانهاش را بازمیکنه ... اگه دیر برسید ، به دنیا نخواهید رفت . یالا ! سوار شید... (یکی از بچه هارا

که میخواهد از زیر دست و پای او فرار کند و برود میگیرد )نه تو خیال کردی که خیلی زرنگ هستی

این دفعه ی سوم که پیش از نوبت میخواهی به دنیا بری ... بهت بگم که این دفعه هم می بخشمت اما دفعه ی آخرت باشه ها ! وگرنه میفرستمت پیش خواهرم نیستی و میدونی که آنجا چندان به آدم خوش نمیگذره ...خوب همه حاضرند . (بچه ها را که عدهای روی کرپی ایستاده و عده ای در کشتی نشسته اند نگاه میکند ) باز که یک نفر کمه! بیخود خودش را پنهان نکنه ! می بینمش ! مرا نمیشه گول زد !

آهای ! تو که بهت میگم عاشق ، با معشوقه ات غزل خدافظی را  بخوان ...

(عاشق و معشوق ، رنگ پریده و نا امید و در حالی که یکدیگر را در آغوش گرفته اند پیش می آیند و جلوی پای زمان زانو میزنند )

یکی از آنها : آقای زمان بگذارید من با او برم .

دیگری : آقای زمان بگذارید من با او بمانم .

   زمان :غیر ممکنه ! ...یالا بجنبید ، سیصد و نود چهار ثانیه دیگر بیشتر وقت نداریم ...

عاشق : من ترجیح میدم زاییده نشوم !

زمان : اختیار با توست !

معشوق : آقای زمان ، من اگه با او به زمین نروم به او نخواهم رسید .

عاشق : وقتی او به زمین برسد من از دنیا رفته ام .

معشوق : من دیگه نمیتونم او را ببینم .

زمان : حوصله ام را سر نیارید... پاک کردن این حساب خرده ها با من نیست... شکایت هایتان را به زندگی بکنید ... من اگه شما را از هم جدا میکنم  یا بستگی میدم ، بنا به دستوری است که دارم ؛ و سر مویی هم از آن سرپیچی نمیکنم .(یکی  از بچه ها  جلو میکشد .) بیا...

عاشق : (دست و پا میزند) نه ، نه او هم با من بیاد .او هم با من بیاد...

معشوق : بگذارد اینجا بمونه ... بگذارید با هم بریم ...

زمان : (به عاشق) تو میخواهی به دنیا بری اینطوری گریه میکنی ؛ اگه بخواهی از دنیا بری چه کار خواهی کرد ؟...(او را به داخل کشتی میراند.) 

معشوق :(به زانو افتاده دستهای خود را به طرف عاشق دراز میکند )

عشق تو را هرگز فراموش نمیکنم .

عاشق : من روی زمین از همه غمناک تر خواهم بود .به این نشانی مرا آنجا پیدا کن...

 

 

(معشوق بی هوش به روی زمین می افتد ) 

(آخرین هیجان و رفت و آمد بین کودکانی که باید بروند یا بمانند ادامه دارد –همه با هم خداحافظی میکنند " خدا نگهدار پییر ... خدانگهدار ژان!...) چیزی فراموش نکردی ؟... افکار مرا بیش ازپیش

روی زمین ترویج کن !...کاربوراتور تازه ات را برداشتی ؟... از هندوانه های من روی زمین تعریف کن !... چیزی فراموش نکرده ای ؟...سعی کن زود مرا پیدا کنی !...از سلامتی خودت مرا بیخبر نذار !... میگند در این راه پست و تلگراف نیست !...چرا، چرا ، رادیو هست، زود به ما خبر بده که آیا زندگی زمین اینطور که میگند هست!...)

زمان : (کلید و داس خود را تکان میدهد .) یالا بسه دیگه !...لنگر کشتی کشیده شد !

(بادبانهای کشتی شفق از جلوی چشم میگذرد و ناپدید میشوند.صدای همهمه ی کودکان رفته رفته کم و دور میشود :"زمین !...زمین!چقدر قشنگه ! چقدر روشنه ! ...چقدر بزرگه!..."سپس آواز شادی و چشم به راهی از خیلی دور ، مانند آنکه از ته گردابی بیرون بیاید، به گوش میرسد .)

تیل تیل : (به روشنایی) این صدای چیه ؟..آواز بچه هاست ؟ اما نه !مثل اینکه صدای بچه ها نیست !

روشنایی :نه این آواز مادرهاست که به پیشواز بچه ها آمده اند.............................................

                                                                                      (پرنده ی آبی - موریس مترلینک)

 

 

 

?saba | پیوند | پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 | موضوع:  |