تبليغاتX
گل آفتاب گردون
هرگز ناامید نشو ..

 

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم . شغلم را

دوستانم را ، مذهبم را و خلاصه زندگی ام را!

به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خداوند صحبت کنم .

به خدا گفتم : آیا میتوانی دلیلی برای ادامه ی این زندگی

برایم بیاوری؟

و جواب او مرا شگفت زده کرد.

گفت ؟ آیا سرخس و بامبو را می بینی؟

پاسخ دادم ؟ بلی .

فرمود : هنگامی که درخت بامبو و سرخس را آفریده ، به خوبی

از آنها مراقبت نمودم . به آنها نور و آب و غذای کافی دادم .

دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین

را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود . من از او قطع امید نکردم .

در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد کردند و زیبایی خیره کننده ا ی

به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبو خبری نبود ، من بامبو ها را

رها نکردم . در سالهای سوم و چهارم نیز بامبو ها رشد نکردند .

اما من باز هم از آنها قطع امید نکردم . در سال پنجم جوانه ی کوچکی

از بامبو نمایان شد . در مقایسه با سرخس بسیار کوچک و کوتاه بود اما

با گذشت 6 ماه ارتفاع به 100 فوت رسید .

5 سال طول کشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه ی کافی قوی شوند .

ریشه هایی که بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی بدان نیاز

داشت را فراهم میکردند .

خداوند در ادامه فرمود : آیا میدانی در تمام این سالها که تو درگیر

مبارزه با سختیها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم

میساختی . من در تمامی این مدت تو را رها نکردم همانگونه که بامبو ها

را رها نکردم .

هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن . بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند

اما هر دو به جنگل به زیبایی جنگل کمک میکنند . زمان تو نیز فرا خواهد

 رسید تو نیز رشد میکنی و قد میکشی !

از او پرسیدم : من چقدر قد میکشم ؟
در پاسخ از من پرسید ؟ بامبو چقدر رشد میکند؟
جواب دادم ؟ هر چه قدر که بتواند .

گفت : تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی ، هر اندازه که بتوانی .

به یاد داشته باش که من هرگز تو را رها نخواهم کرد .

پس هرگز ناامید نشو ...

 

 

 

 

 

?saba | پیوند | چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 | موضوع:  | 
این دیوانگیست...

 

این دیوانگیست...

 

که از همه ی گلهای رز به خاطر اینکه خار های    همه ی رویاهای خود را تنها به خاطر اینکه

از آنها در دستمان فرو رفته است ، متنفر باشیم    یکی از آنها به حقیقت نپیوسـته است رهـا کنیم

 

این دیوانگیست...

 

که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم ، به   که از تلاش وکوشـش دســت بکشیم به خاطر

خاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شدیم    این که یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است  

 

این دیوانگیست...

 

که همه ی دستهایی را که به برای دوستی به سوی ما    که هیچ عشقـی را باور نکنیم ، به خاطر اینکه

دراز میشوند به خاطر اینکه یـکی از دوستــــــانمان    در یـکی از آنـــــها به خیانت شده است ...      

 

این دیوانگیست...

 

که همه ی شانس ها را لگد مال کنیم به خاطراینکه در    به امید اینکه درمسیـرخود هرگز دچار این

یـــــــــــکی از تلاش هایمان ناکام مانده ایم ...                دیوانـــــــــــــــگی ها نشویم ...

 

و به یاد داشته باشیم که همیشه ...

 شانس های دیگری هم هستند                               دوستی ها ی دیگری هم هستند

عشقاهای دیگری هم هستد                                  نیرو های دیگری هم هستند

 

                                تنها باید قوی و پر استقامت باشیم

 

                         و همه روزه در انتظار روزی بهتر وشادتر از روزهای پیش باشیم

 

 

  

 

 

?saba | پیوند | پنجشنبه پنجم مرداد 1385 | موضوع:  | 
"او" که در من بود...

 

 

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ

 

باورم ناید که عاقل گشته ام

 

گوئیا"او" مرده در من کاینچنین

 

خسته و خاموش و باطل گشته ام

 

 

هر دم از آینه میپرسم ملول

 

چیستم دیگر به چشمت چیستم

 

لیک در آینه میبینم که ، وای

 

سایه ای هم از آنچه بودم نیستم

 

 

ره نمیجویم به سوی شهر نور

 

بیگمان در قعر گوری خفته ام

 

گوهری دارم ولی آن را ز بیم

 

در دل مرداب ها بنهفته ام

 

 

میروم ...اما نمیپرسم ز خویش

 

ره کجا...؟ منزل کجا...؟مقصود چیست؟

 

بوسه میبخشم ولی خود غافلم

 

کاین دل دیوانه را معبود کیست

 

 

"او" چومرد در من مرد ، ناگه هر چه بود

 

در نگاهم حالتی دیگر رفت

 

 

گوئیا شب با دو دست سرد خویش

 

روح بیتاب مرا در بر گرفت

 

 

آه...آری ...آین منم اما چه سود

 

"او" که در من بود ، دیگر نیست ، نیست

 

میخروشم زیر لب دیوانه وار

 

"او" که در من بود آخر کیست ، کیست؟

 

 

 

 

 

 

 

 

?saba | پیوند | یکشنبه یکم مرداد 1385 | موضوع:  | 
محبوبم نگذار غم عشق مایوست کند

 

 

Don’t let it get you down  

 

 

 

Don’t let it get you down

 

I'm crying through the night

 

A cry of loneliness

 

You fell your heart is dead

 

Oh, like a broken toy

 

Oh, blue eyes, don’t cry

 

Your heart is out of tune

 

These tears can never dry

 

I'll save your heart, babe, soon

 

Oh, baby gives a try

  

 

 

 

A sound of breakin' hearts

 

I hear again and again

 

Oh, I'll be there

 

Take my helping hand

 

Don’t let it get you down

 

It’s never too late

 

Don't leave this heartbreak town

 

Feel the love we'll make

 

 

 

 

Harder you'll try the more you get

 

Oh, your heartbeat is too sad

 

Come keep your heart just burning in the night

 

For you and me

 

You're tired of been alone

 

But time is on your side

 

You'll make it on your own

 

Baby if you'll try

 

Holding back the tears and mend a broken heart

 

Oh, blue eyes don’t cry

 

Never give you up

 

 

 

 

Some where there is a friend

 

When rain is in your heart

 

Babe, don’t let it end

 

Oh, light of flame of love

 

Oh, call me just me again

 

Oh, I'll be there

 

Where the rainbow ends    

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

?saba | پیوند | دوشنبه پنجم تیر 1385 | موضوع:  | 
دوستان عزیز خداحافظ تا ...

دوستان عزیز من تا اول مرداد تو نت

نیستم !!! چرا؟؟؟

میخوام درس بخونم  آخه کنکور دارم

برام دعا کنید

اول مرداد با دست پر برمیگردم

خدانگهدار همتون باشه

بای

 

?saba | پیوند | شنبه ششم خرداد 1385 | موضوع:  | 
من عاشق هیچکس نیستم

من عاشق هيچ كس نيستم. من عاشق غروبم. عاشق نشستن و خيره شدن به غروب. من عاشق ابرم كه هرچه شبنم از اوست. عاشق سنگ انداختن توي آب و گوش كردن به صداي دلنشين موج. من عاشق نشستن با دوستان پاك و عاشقم هستم. عاشق گوش كردن به دلاشان. عاشق خنده هاشان و ديوانگي هاشان. من عاشق چرخ و فلكم. عاشق نان و پنير و سبزي... آه كه چه حالي دارد. ميتونم عاشق بشم وقتي باران مي بارد. عاشق دلباختن با يك نگاهم. من عاشقم. عاشق بغض هاي خفته ام. عاشق بوسيدنم. عاشق گريستن در حضور دوستم. عاشق سكوت مرموز دل هاي شكسته ام. عاشق نگاه خيره به ديوارم. عاشق گم شدن و به اوج رسيدن در خيال هستم. من عاشق سادگي شعرهاي سهرابم و عاشق غناي حافظ. من عاشق صداي مادرم هستم. عاشق آرامشي كه به من مي بخشد. عاشق موسيقي ام. من عاشق نواختن هم هستم. و روزي من خواهم نواخت. غم هاي دلم را خواهم نواخت و شكستنش را به تار خوام كشيد. من عاشق لحظات غروبم و عاشق برگ زرد خزان. عاشق خش خش برگ ها زير پاي يك عاشق دل شكسته ام. شايد اين برگ ها هم تابع دل اوست!.... در آخر اينکه من همراه غروب عاشق مي شوم و همه طول شب را عاشق مي مانم. به سرزمين خيال مي روم و از عشق مي نويسم. از احساس خوب عاشق بودن. من عاشق اين احساسم..... فقط همين

آهاي عاشقان ******

آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند

آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد

آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد

آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد

رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد

آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس ........

آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد

آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد

 

 

ÃØÝÇá

 

 

?saba | پیوند | دوشنبه یکم خرداد 1385 | موضوع:  | 
ومن همچنان تا رسیدن به تو پارو میزنم

من اینگونه ام دخترکی که با سبدی از جنس تجربه در جنگل زندگی گام می نهد و تمشک های شوق و حسرت را با خارهای تیز شان میچیند تا مبادا کسانی که دوستشان دارد پس از او به هوای چیدن تمشک گرفتار خارهای تیز تقدیر شوند ، اما دخترک خوب میداند چه کسی را میشوددوست داشت و وای بر روزگاری که سقف اعتماد دخترک را سنگ حادثه ی بی وفایی بر سر رویا-های کالش آوار کند ، برای آنکه اول ببازی و سپس بسازی فرصت نیست ، تنها برای شناختن و ساختن اندک فرصتی باقیست . میان فراق و اشتیاق یکی را باید برگزید . عصر ، عصر سیب و فریب و رنگ و نیرنگ است ، ماه و نگاه ، آه و گناه ، لذت و حسرت ، هجرت و عادت ، عابر و مسافر و تفال و تحمل است .مدهوش آن نیست که مشغول جام و سرگرم باده است ، مدهوش آنست که از شام تا سحر برای باختن هستی خویش به بهای نگاهی آماده است ، پس او که بی باده آماده است دلداده است .

من تنها مسافر از دیار رسوایی و عابری از کوچه ، پس کوچه ی مه آلود ابهامم.گاهی لفظ غریب آشنا ،از شنا زیباتر است چرا که او گفت :" که با ما هر چه کرد آن آشنا کرد " ما هر دو غریبیم به صحرای وجودو آشناییم چرا که عطر احتمال بودن مرشدی مشترک ما را تا بدین جا به هم نزدیک کرده است .

فراموش نکردم وقت رفتنت را وقتی کسی جز تو مرا ندید و منهم کسی جز تو را ندیدم  . در این شرجی بی مثال که عشق به آسانی لابه لای  حجم وسیع گلدسته های سرشار از عطر باران خورده ی زلف های  موج دار پریشانت قابل دیدن است حال عجیبی دارم.اینجا دیدار موج میزند و اوج ، هوای پرواز به صعود قله ی یک فتح بی نظیر را کرده است  ، خلوص و خلسه درآمیخته اند ، چنان که ساحل روی فوران درد موج های آواره بی امان تاب میخورد و دستی نامرئی شاید شبیه دست تو بی آنکه بخواهد بشناسمش چینی نازک تنهاییم را با طرحی مخمل رویایی یک پونه ی وحشی بند میزند کسی حادثه را خبر میکند و عکس احساس برنده شدنم روی بلوری اندیشه می افتد ، باران یک ریز گوی سبقت را از اشک میبارید . صدای موزون و لطیف اسارت یک رها در قفس آسمان چشم تو خیره شد گان به سرنوشت را آزار میدهد و من همچنان تا رسیدن به تو پارو میزنم .

 

 

 

 

?saba | پیوند | دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 | موضوع:  | 
کی گفته بچه ها نمی فهمند ؟؟؟

کودکان آبی : دلش نمیخواهد ...

زمان : دلش نمی خواهد ؟... این علقه ی مضغه خیال میکند به دل اوست !...

کودک : نه، نه ، من نیمخواهم ! من بیشتر دوست دارم زاییده نشوم ! میل دارم اینجا بمانم ....

زمان : گفتم به میل تو نیست . وقت هر کس که سر رسید باید جل و پلاس خود را جمع  کنه  

و راه بیفته . یالا ! جلو بیفتید !

کودک دیگر : (جلو میاید ) بگذارید من بروم ... من حاضرم جای او را بگیرم ...شنیده ام که

پدر و مادر من خیلی پیرند و سالهای درازه که منتظر منند.

زمان : من این حرف ها را نمیفهمم آن قدر منتظر باشید تا ...  این جا حساب حسابه ... تا وقت

 کسی نرسه  نمیگذارم از اینجا بیرون بره ... آدم اگه بخواد به حرف های شما گوش بکنه  دیگه

به هیچ کارش نمیرسه ... یکی باید بره ، نمی خواد! ... یکی نباید بره ، میخواد !... یکی میگه

هنوز زوده ... یکی دیگه ، حالا دیره ...( به بچه ها ) چه خبره همه اینجا جلوی در جمع شده  اید!

مگه کار دیگه ای ندارید !... حالا همتون تعجیل دارید از اینجا برید ، اما روی زمین که رسیدید...

(به دو سه بچه که موقع خارج شدن یک مرتبه بر میگردند .)چه خبره ؟ چرا برمیگردید ؟

یکی از بچه ها : من جعبه ی دو جنایتم را که اختراع کرده ام و باید روی زمین رواج بدم، فراموش کردم وردارم .

بچه ی دیگر : من کوزه ی افکارم را ، که برای بیداری بشره فراموش کردم ...

بچه ی دیگر : من پیوند گلابی ام را یادم رفت ور دارم.

زمان : بدوید زود آنها را بر دارید . ششصد و دوازده ثانیه بیشتر وقت نداریم . کشتی شفق داره باد-

بانهاش را بازمیکنه ... اگه دیر برسید ، به دنیا نخواهید رفت . یالا ! سوار شید... (یکی از بچه هارا

که میخواهد از زیر دست و پای او فرار کند و برود میگیرد )نه تو خیال کردی که خیلی زرنگ هستی

این دفعه ی سوم که پیش از نوبت میخواهی به دنیا بری ... بهت بگم که این دفعه هم می بخشمت اما دفعه ی آخرت باشه ها ! وگرنه میفرستمت پیش خواهرم نیستی و میدونی که آنجا چندان به آدم خوش نمیگذره ...خوب همه حاضرند . (بچه ها را که عدهای روی کرپی ایستاده و عده ای در کشتی نشسته اند نگاه میکند ) باز که یک نفر کمه! بیخود خودش را پنهان نکنه ! می بینمش ! مرا نمیشه گول زد !

آهای ! تو که بهت میگم عاشق ، با معشوقه ات غزل خدافظی را  بخوان ...

(عاشق و معشوق ، رنگ پریده و نا امید و در حالی که یکدیگر را در آغوش گرفته اند پیش می آیند و جلوی پای زمان زانو میزنند )

یکی از آنها : آقای زمان بگذارید من با او برم .

دیگری : آقای زمان بگذارید من با او بمانم .

   زمان :غیر ممکنه ! ...یالا بجنبید ، سیصد و نود چهار ثانیه دیگر بیشتر وقت نداریم ...

عاشق : من ترجیح میدم زاییده نشوم !

زمان : اختیار با توست !

معشوق : آقای زمان ، من اگه با او به زمین نروم به او نخواهم رسید .

عاشق : وقتی او به زمین برسد من از دنیا رفته ام .

معشوق : من دیگه نمیتونم او را ببینم .

زمان : حوصله ام را سر نیارید... پاک کردن این حساب خرده ها با من نیست... شکایت هایتان را به زندگی بکنید ... من اگه شما را از هم جدا میکنم  یا بستگی میدم ، بنا به دستوری است که دارم ؛ و سر مویی هم از آن سرپیچی نمیکنم .(یکی  از بچه ها  جلو میکشد .) بیا...

عاشق : (دست و پا میزند) نه ، نه او هم با من بیاد .او هم با من بیاد...

معشوق : بگذارد اینجا بمونه ... بگذارید با هم بریم ...

زمان : (به عاشق) تو میخواهی به دنیا بری اینطوری گریه میکنی ؛ اگه بخواهی از دنیا بری چه کار خواهی کرد ؟...(او را به داخل کشتی میراند.) 

معشوق :(به زانو افتاده دستهای خود را به طرف عاشق دراز میکند )

عشق تو را هرگز فراموش نمیکنم .

عاشق : من روی زمین از همه غمناک تر خواهم بود .به این نشانی مرا آنجا پیدا کن...

 

 

(معشوق بی هوش به روی زمین می افتد ) 

(آخرین هیجان و رفت و آمد بین کودکانی که باید بروند یا بمانند ادامه دارد –همه با هم خداحافظی میکنند " خدا نگهدار پییر ... خدانگهدار ژان!...) چیزی فراموش نکردی ؟... افکار مرا بیش ازپیش

روی زمین ترویج کن !...کاربوراتور تازه ات را برداشتی ؟... از هندوانه های من روی زمین تعریف کن !... چیزی فراموش نکرده ای ؟...سعی کن زود مرا پیدا کنی !...از سلامتی خودت مرا بیخبر نذار !... میگند در این راه پست و تلگراف نیست !...چرا، چرا ، رادیو هست، زود به ما خبر بده که آیا زندگی زمین اینطور که میگند هست!...)

زمان : (کلید و داس خود را تکان میدهد .) یالا بسه دیگه !...لنگر کشتی کشیده شد !

(بادبانهای کشتی شفق از جلوی چشم میگذرد و ناپدید میشوند.صدای همهمه ی کودکان رفته رفته کم و دور میشود :"زمین !...زمین!چقدر قشنگه ! چقدر روشنه ! ...چقدر بزرگه!..."سپس آواز شادی و چشم به راهی از خیلی دور ، مانند آنکه از ته گردابی بیرون بیاید، به گوش میرسد .)

تیل تیل : (به روشنایی) این صدای چیه ؟..آواز بچه هاست ؟ اما نه !مثل اینکه صدای بچه ها نیست !

روشنایی :نه این آواز مادرهاست که به پیشواز بچه ها آمده اند.............................................

                                                                                      (پرنده ی آبی - موریس مترلینک)

 

 

 

?saba | پیوند | پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 | موضوع:  | 
دلم برای مامانم تنگ شده

به نام وجودی که تمام وجود اوست

به نام وجودی که تمام وجود اوست

 

مــــــــــــادر

 

شروع میکنم برگ دیگری از برگهای زندگی را این بار شروع میکنم

 

با نام مقدس مادر هر چند وجودمو را بکار می گیرم ولی نمی توانم به تصویر کشم

 

    مادر کیست؟

    مادر مهر است محبت است مادر ایثار است

 مادر از خود گذشتن است

 مادر وفای به عهد است مادر تمام وجود است

 

مادر فداکار است مادر مهربانست مادر ماندن است مادر عزیز است

 

مادر امید است مادر زند گیست مادر سر چشمه زلال پاکی هست مادر ….

 

ایا این کلمه میتواند معنی مادر را رقم بزند نه هرگز مادر

 

 نمیشود توصیف کرد اصلا قلم جرات ندارد که شروع کند

 

مادر راکاغذ نمیتواند در خود جرات نگه داشتن اسم مادر را داشته باشد

 

 مادر را توصیف کنید بروید سراغ گل یاس یروید سراغ مادر مادری

 

که تمام دنیا شرمند اوست مفهوم خلقت هست مادری

 

 که چون محمد بزرگش کرد مادری

 

که تمام دنیا تا اخر زمان اسمش را خواهد داشت مادری

 

که اسمش زینت عالم هستیست مادری که مرضیه هست مادری

 

که کوثر را معنی بخشید مادری که …….

 

فرزندانی چون حسن و حسین ارزش مادر را بیان میکنند

 

مادر دوست دارم

 

 با تو بمانم با تو زندگی کنم و با تو بمیرم مادر تو در قلب تمام فرندان هستی 

 

 و زمزمه های مادر را دوست داشتم دارم در دلت بدم غم های تو مال من

 

و میگویم مادر و پدر عزیز همیشه با من بمان و در قلب ما باش

 

 حتی اگر در بهشت باشيد

 

در وجود ما خواهيد بود

 

واينکه با تمام وجود بگو دوست دارم مادر

 

 

 

 

 

?saba | پیوند | شنبه بیست و ششم فروردین 1385 | موضوع:  | 
زمستان یا بهار؟

 

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت

  سرها در گریبان است .     

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را نتواند دید‌، نتواند،

که ره تاریک و لغزان است .

و گر دست محبت سوی کس یازی ،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون،

که سرما سخت سوزان است.

هوا دل گیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دست ها پنهان ،

نفس ها ابر ،دل ها خسته ، و غمگین ،

درختان اسکلت های بلور آجین ،

زمین مرده ، سقف آسمان کوتاه ،

غبار آلوده مهر و ماه ،

زمستان است.

(  مهدی اخوان ثالث) 

 

                  

?saba | پیوند | شنبه نوزدهم فروردین 1385 | موضوع:  | 
او اکنون خسته است

او اکنون خسته است ! آن همه آوازهای سرشار از جلال و خلوص ، گرم از

عشق وآرزوی آفتاب ، آن همه غزلهای بیتاب از حسرت روز ، آن همه جست -

جوی بسیار خیال انگیز در بیدار ساختن خاطره ی خواب رفته ی روشنایی ، آن

همه تپیدن های دل از شوق فردایی که نمی آید ، آن همه تصویرهایی که از صبح

بر پرده ی یادها نقش کردم و هرگز، هیچگاه ، هیچ روزنه ای در سقف این " شبستان

"نگشود ،آن همه افسانه ها که در شب گفتم و آن همه قصه ها که در این راه حکایت

کردم و شب کوتاه نشد ، شب هر چه میگفتم دراز تر میشد  و راه هر چه میرفتتم

درازتر میشد و من دیگر از گفتن ،من دیگر از رفتن ، من دیگر از سرودن ، من

دیگر از ترانه خواندن ،خسته گشتم ، افسرده گشتم ، نومید شدم ،ساکت ماندم ، ...

ساکت ساکت !دیگر شب بود و من ،  در آن شبحی بودم خاموش ، همچون " سایه ی

شاهین موهومی که در عدم پرواز میکند". من دیگر سایه ای بودم ، سایه ی روحی

آواره که گورش را گم کرده است و ، سراسیمه و غمگین و خاموش ،در قبرستانی

 متروک  ،بر سر قبرها میگردد و میجوید و گور و کالبدش را نمی یابد و پاره های

سیاه شب ، همه جا ، چون سایه ای او را دنبال میکنند

 

 

 

 

 

 

?saba | پیوند | یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 | موضوع:  | 
با تو

با تو ، همه ی رنگهای این سرزمین  را آشنا می بیننم .

 

با تو ، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند.

 

با تو ، زمین گاهواره ای   است که  مرا در آغوش خود می خواباند.

 

ابر ، حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند.

 

با تو ، دریا با من مهربانی می کند .

 

با تو ، سپیده هر صبح بر گونه ام بوسه می زند .

 

با تو ، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند.

 

با تو ، من با بهار می رویم .

 

با تو ، من در عطر یاس ها پخش می شوم .

 

با تو ، من در هر شکوفه می شکوفم .

 

با تو ، من در هر  طلوع لبخند میزنم ، در هر تندر فریاد میکشم ،در

 

در حلقوم مرغان عاشق می خوانم  در غلغل چشمه ها می خندم ،در

 

نای جویباران زمزمه می کنم .

 

با تو ، من در روح طبیعت پنهانم ، در رگ جاریم .

 

با تو ، من بودن را ، شوق را ، زیبایی را ، مهربانی پاک خدا را می نوشم .

 

با تو ، من در خلوت ابن صحرا ، در غربت این سرزمین ،در سکوت این

 

آسمان ، در این بی کسی ،غرفه ی فریا  و خروش و جمعیتم ، درختان

 

برادر من اند و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان من اند و اندام

 

هرصخره مردی ازخویشان من است و نسیم ها قاصدان بشارت گوی من اند

 

و" بو ی باران بوی پونه ، بوی خاک ،شاخه های شسته ، باران خورد

 

،پاک" :

 

همه خوشترین یادهای من ، شیرین ترین یادگارهای من اند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

?saba | پیوند | چهارشنبه نهم فروردین 1385 | موضوع:  | 
شب بود

شب همچنان بود و همچنان شب بود واین شبح ساکت ،لب فرو بسته از ترانه

،لب فروبسته از ترنم ،از سرود ،سایه ی دیوارهای ویرانه ها و میعادگاه

اشباح را رها کرد و سر به صحرای شب گرفته و بی خداوند نهاد و دردل

پهندشت بی کسی که خود را ،به بیهودگی و بیشرمی و پستی در زیر گام های

سنگین و بی رحم شب ،پهن گسترده بودند،گم شد و شب ردای سیاه و سردش

را بر او کشید و دیگر کسی آوایش را نشنید ،دیگر کسی او را ندید،دیگر او

نبود اما،شب بود ؛اما شب همچنان هست ...؛ اما شب خواهد بود...شب نمیر-

رود ...شب هست  و فردا نیست .

و من اینچنین شدم .شب بود و همچنان شب بود اما،من دیگر ساکت بودم .شب

بود و من دیگراز روز نمیگفتم؛دیگر در ستایش خورشید قصیده نمی ساختم ،

در عشق و روشنایی غزل نمی سرودم. شب بود و من دیگر ترانه نمی خواندم

دیگر حتی آوای غمگینم را ،در حسرت روز ،زیر لب زمزمه نمی کردم.دیوار-

های بلند ویرانه ها را و میعادگاه ارواح چشم به راه خود را رها کردم و رفتم و

سربه دشت بی امید نهادم؛آنجا سایه های هولناک برج ها و باروها نبودند؛آنجا

ارواح و ا شباح نبودند؛آنجا دیگر معبر اشباح آشنا نبود اما،شب بود و شب هم-

چنان بود و همچنان شب بود ؛شب هست ،شب خواهد بود ،شب نمیرود و فردا

نخواهد آمد.

 

?saba | پیوند | یکشنبه ششم فروردین 1385 | موضوع:  | 
و باز تنها میمانم

گاه او را در سیمای خونین و غم آلود غروب می بینم که از شب و وداع

سخن میگوید و از تلخی غربت و هراس تنهایی و مصیبت جدایی که سر-

نوشت محتوم طلوع ماست و سرانجام ناگزیر داستان ما است که باید آنچه ش

را یافته ایم گم کنیم که صاحب دارد وآنچه را بسته ایم بگسلیم که مانع دارد

و آنچه را میفهمیم نفهمیم که مشروع نیست ،آنچه راحس میکنیم حس نکنیم

که معقول نیست ،آنچه را میشناسیم که مرسوم نیست...که غروب سرنوشت

غم انگیزطلوع ما است ،که مغرب میعادگاه عشق مااست که شب فردای سیاه

و هراس انگیز حیات ما است. و من غروب او را مینگرم و او را مینگرم

که از قله ی بلند مغرب بالا میرود و چهره اش از رنج جدایی خونین است

و سکوتش از درد غربت رقت بار!و من روی در روی مغرب ایستاده ام

و آخرین لحظات وداع تلخ وخونین  او را مینگرم و دردناکانه احساس می-

کنم که او میرود و من بر روی زمین ،درزیر این آفتاب و در صحرای هو-

لناک این شب باز تنها میمانم...!

Schoettler Katharina - Sparkling Sunflowers

?saba | پیوند | چهارشنبه دوم فروردین 1385 | موضوع:  | 
گل ها خیانت نمی کنند

شب شد ، خورشید رفت

 

آفتابگردان عاشق ،به دنبال آفتاب

 

آسمان را را جستو کرد

 

ناگهان

 

ستاره ای چشمک زد

 

گل آفتاب گردان،از خجالت پژمرد!!

 

گل ها خیانت نمی کنند.

 

 

 Sunflower Portrait

 

?saba | پیوند | شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 | موضوع:  | 
بی قرار

می‌خواهم بروم
می‌خواهم بمانم
دارم در ترانه‌ئی مبهم زاده می‌شوم
به نسيما بگو کتابهای کودکان را
کنار گلدان و سوالات هفت‌سالگی چيده‌ام
گونه‌هايم گُر گرفته است
تشنه نيستم
می‌خواهم تنها بمانم
در اتاق را آهسته ببند
شب پيش خواب باران و پائيزی نيامده را ديدم
انگار که تعبير تمام رفتن‌ها
بازگشتِ به زادرودِ شقايق است
حالا بوی مينار مادرم می‌آيد
بوی حنا، هفت‌سالگی، سوال، سفر، ستاره ...
می‌خواهم به بوی ريواس و رازيانه بينديشم
به بوی نان، به لحن الکن فتيله و فانوس
به رنگِ پونه و پسين کوه
می‌خواهم به باران، به بوی خاک
به اَشکال کنار جاده بينديشم
به سنگ‌چينِ دوداندودِ اجاقِ تُرنج
ترانه، لَچَک، کودری، چلواری سپيد،
بخار نفس‌های استکان
طعم غليظ قند، رنگ عقيق چای
نی، نافله، نای،
و دق‌البابِ باد بر چارچوب روسواترينِ روياها!
نگفتمت وقتی که خاموشم
تو در مزن؟
می‌خواهم به رواج رويا و عدالتِ آدمی بينديشم
می‌خواهم ساده باشم،
می‌خواهم در کوچه‌های کهنسالِ آواز و بُغض بلوغ
به گيسوی بيد و بوی بابونه بينديشم
به صلوة ظهر و سايه‌های خسيس
به خوابِ يخ، پرده‌ی توری، طعم آب و حرمتِ علف.
چرا زبانِ خاموشِ مرا
کسی در لهجه‌های اين هم جنوب در نمی‌يابد؟
نه، ديگر از آن پرنده‌ی خيس
از آن پرنده‌ی خسته ... خبری نيست
روی ديوارِ آن سوی پنجره
کسی با شتاب چيزی می‌نويسد و می‌رود.
امروز هم کسی اگر صدايم کرد
بگو خانه نيست
بگو رفته است شمال
می‌خواهم به جنوب بينديشم
می‌خواهم به آن پرنده‌ی خيس، به آن پرنده‌ی خسته ... به خودم بينديشم ...!

گاهی اوقات مجبورم حقيقتی را پس گريه‌های بی‌وقفه‌ام پنهان کنم
همين خوب است ...
همين خوب است

?saba | پیوند | چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 | موضوع:  | 
سال نو مبارک

?saba | پیوند | دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 | موضوع:  | 
سال نو مبارک

?saba | پیوند | دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 | موضوع:  | 
سالنو مبارک

?saba | پیوند | دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 | موضوع:  | 
سال نو مبارک

?saba | پیوند | دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 | موضوع:  | 
سال نو مبارک

?saba | پیوند | دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 | موضوع:  | 

?saba | پیوند | دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 | موضوع:  | 
نوروز جشن ایرانیان

نوروز، جشن ايرانيان از روزگاران كهن پر شكوه ترين جشن بهاری در جهان بوده است. نوروز بهارانه ای  است كه روايت های تاريخ درباره پيدايش آن بسيار گوناگون است  نوروز جشن شروع  فروردين يا  « فرودگان »  است كه ياد آور  اجداد و نياكان ما بود و چنان مي پنداشتند كه در پنج شب  ، ارواح پاك مردگان ، برای ديدار وضع  زندگي و  احوال  بازماندگان  به  زمين فرود  مي آيند و در خانه و آشيانه خويش  سرگرم تماشا وسركشي  مي شوند . اگرخانه روشن و پاكيزه و  ساكنان آن  راحت وشاد باشند ، ارواح مسرور و سر افراز برمي گردند. اما درغير اينصورت ، آنان غمگين وناراحت به منزلگاه خويش باز مي گردند وتا سال آينده به انتظار مي نشينند .
درباره  پيدايش  نوروز در روايتي ديگر  چنين آمده است كه نيشكر را جمشيد در اين روز يافت و مردم از كشف خاصيت  آن متحير شدند  . پس  جمشيد  دستور داد تا از  ( شهد آن ) شكر ساختند و به مردم هديه دادند . از اين رو ، آن را نوروز ناميدند . 
 همچنين روايت شده كه اهريمن ، بلای خشكسالي و قحطي را بر زمين فرو نشانيد . اما جمشيد به جنگ با اهريمن پرداخت و عاقبت او را شكست داد . آنگاه خشكسالي،  قحطي ونكبت را بر روي زمين از ريشه بخشكانيد و به زمين بازگشت با بازگشت ويدرختان و هر نهال و چوب خشكي سبز شدند . پس مرد م اين روز را « نوروز » خواندند و هر كس به يمن و مباركي در تشتي جو كاشت و اين رسم سبزه  نشانيدن در ايام نوروز از آن زمان به امروز باقي مانده است . در خيام نامه آمده است :
چون از اميري جمشيد 421 سال گذشت ، جهان  از او يكسره  راست  همي آمد .ايران و ايرانيان هم مطيع و مريد او شدند تا بفرمود گرمابه های بسيار ساختند و سيم  و زر  از معادن بر آوردند  و ديبای  ابريشمي  بافتند كه آن  روز ،  روز  اول « حمل » بود . پس جشني  بر پا ساخته و  نوروزش  نام  نهاد   تا  هر  سال  چو فروردين  آيد ، آن روز را جشن گيرند . در ميان اقوام آريايي كه وارد ايران شدند ،

?saba | پیوند | دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 | موضوع:  | 
هفت سین

هفت سين ، هفت واژه كه با حروف  « سين » شروع مي شوند نيز از سنت های جالب نوروز است . در زمان امروز ، هفت سين مشخصاً معاني استعاره اي خاص خود را دارد : سمنو ، جوانه هاي گندم كه طي مراسم خاصي پخته مي شود . سيب ، سنجد ، سير . زرتشتيان ،  اوستا  ، كتاب  مقدس  آسماني  خود را در رأس  سفره  هفت سين  قرار  مي دهند . تخم مرغ های رنگين ، گلاب ، سكه ، طلا ، ماهي قرمز در آب ، آينه ، شمع و هر يك از اين موارد سمبل و نماد تولد ديگر باره بهاران است . در اساطير  ايراني در ارتباط با نوروز ،  جوانه ي گندم  و عناب ،  نشانه و سمبل   زايش ديگر باره بهاران است و سبزی ، سكه ، و سركه سمبل و نماد افكار نيك ، كردار نيك ، خدا پرستي ، نيك بختي ، جاودانگي و داد و دهش است كه به باور زرتشتيان ، زرتشت پيامبر، آنها را از جمله صفات اهورا مزدا دانسته است

?saba | پیوند | دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 | موضوع:  | 

?saba | پیوند | دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 | موضوع:  | 
قطره ی اشک من

باران هم بدون آميختن با قطرات اشک من

بر زمين ريخت  و به جريان آب پيوست .

آفتاب با ملايمت خاصي بر صورتم مي تابيد

از او پرسيدم : دليل اشکم چيست ؟

او هم بدون جوابي به من به ابديت خود پيوست .

از پرندگان در حال پرواز پرسيدم :  دليل اشک من چيست ؟

آنها هم بدون توجه به سوالم به دنبال رزق و روزي خود رفتند .

تنهايي در کنار رودخانه نشستم و در افکار خود فرو رفتم .

پاسخ به سوال خود را در تمامي طبيعت يافتم

زندگي بدون هدفي وجود ندارد .

بعضي با موفقيت و بعضي با شکست مواجه مي شوند

اشک براي سرنوشتي مي ريزيم که بر هيچ کس آشکار نشده .

دنبال پاسخي به سوالي هستيم که جواب ندارد

و در آخر مي گرييم  -  براي نامعلوم

غرق در تماشاي حرکت زيبا و يکنواخت رودخانه بودم که به ناگاه سوال خود را تکرار کردم :

 چرا گريانم ؟

 به خاطر اينکه در اين زندگي پهناور تنهايي به دنبال حقايقي هستي که بر تو آشکار نيست .

از درخت سالمند پرسيدم : آيا هميشه گريان خواهم بود ؟

 او در جوابم گفت : دليل بودنت را بياب و به زندگيت جهتي بده

برگي بر صورتم افتاد و اشکانم را پاک کرد

برگ را به دست گرفتم و مبهوت طراحي و پيچيدگي آن شدم

برگي از يک درخت ، در بازوان باد .

شسته شده در زير باران ، در تماس با گرماي آفتاب

و رودخانه در حال حرکت .

زندگي به راه خود ادامه مي دهد . . .

اما یادمان

زندگي را ، زندگي بايد کرد

 

 

?saba | پیوند | دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 | موضوع:  | 
عشق یعنی چی؟

تا حالا فکر کردی عشق یعنی چی؟ عشق یعنی اینکه یکی بهت بگه از رنگ لباست خوشش میاد و تو هم از اون به بعد همیشه همون رنگو بپوشی ! تا حالا دلتنگ کسی شدی؟ اصلا میدونید دلتنگی چیه ؟ اونهم از بدترین نوعش؟ بزرگترین دلتنگی اینه که بدونی اون کسی که دوسش داری هیچ وقت مال تو نمیشه . اینکه بدونی یه روزی از کسی که دوسش داری باید جداشی حالا چه بخوای چه نخوای . تا حالا فکر کردی خوشبختی یعنی چی ؟ خوشبختی یعنی اینکه یکی یه گوشه دنیا باشه که دوست داشته باشه یکی باشه که پناه خستگی هات باشه یکی باشه که نگاهش وجودتو گرم کنه تا حالا فکر کردی آرامش یعنی چه؟ آرامش یعنی اینکه همیشه ته دلت مطمئن باشی که توی سینهء کسی که دوسش داری یه خونه گرم داری تا حالا فکر کردی زندگی یعنی چی؟ زندگی یعنی اینکه همه عمرت تلاش کنی و جون بکنی برای بدست آوردن اونچیزی که بهش ایمان داری زندگی یعنی اینکه خودتو دوست داشته باشی برای اینکه توی دلت عشق اون هست تا حالا فکر کردی هدف یعنی چی ؟ هدف یعنی صبح که از خواب پا میشی بدونی اون روز باید چیکار کنی ؛ بدونی اون روز باید از کدوم مسیر رد شی تا یه تلفن کارتی داشته باشه! تا حالا فکر کردی انگیزه چیه؟ انگیزه اونه که وقتی میخوای بری سر قرار صد بار بری جلوی آینه و لباستو چک کنی !!! تا حالا فکر کردی که قسمت یعنی چی؟ قسمت یعنی اینکه بشینی دست روی دست بزاری و هر طرف باد اومد تو هم بری قسمت یعنی اینکه همه تنبلی ها و بی عرضگی ها رو بندازی گردن روزگار یعنی بشینی مثل بدبختها به از دست دادن محبوبت راضی بشی به سرنوشت چی ؟ به اون فکر کردی؟ سرنوشت دیگه اونی نیست که از سرت نوشته سرنوشت یعنی اینکه یه روز جلوی چشات رفیقت و تنها رفیقت تنهات بزاره و بگه « این بازی روزگاره ... » حالا به خودت فکر کن ! خودتو تا حالا معنی کردی ؟ و انسان یعنی همیشه انتظار ... انتظار ... انتظار .... تقدیم به اونایی که یک بار دوست داشتنو تجربه کردن زندگی همانند دریاچه ایست که گاهی خشک و گاهی در تلاطم است.

 

کاش می شد قلب ها آباد بود !
کینه و غمها به دست باد بود !

کاش می شد دل فراموشی نداشت !
نم نم باران هم آغوشی نداشت !

کاش می شد کاش های زندگی !
گم شوند پشت نقاب بندگی !

کاش می شد کاش ها مهمان شوند !
در میان غصه ها پنهان شوند !

کاش می شد آسمان غم گین نبود !
رد پای قهر و کین رنگین نبود !

کاش می شد روی خط زندگی !
با تو باشم تا نهایت سادگی 

?saba | پیوند | شنبه بیستم اسفند 1384 | موضوع:  | 
دستت را به من بده

درخت با جنگل سخن‌می‌گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن‌می‌گويم

نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ريشه‌های تو را دريافته‌ام
با لبان‌ات برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌های‌ات با دستان من آشناست.

در خلوت روشن با تو گريسته‌ام
برای خاطر زنده‌گان،
و در گورستان تاريک با تو خوانده‌ام
زيباترين سرودها را
زيرا که مرده‌گان اين سال
عاشق‌ترين زنده‌گان بوده‌اند.

?saba | پیوند | جمعه نوزدهم اسفند 1384 | موضوع:  | 
و خداوند عشق را آفرید

زن به عمق تنهايي هايش فكر مي كرد.
مرد هيچگاه به عمق بي توجهي هايش فكر نكرد.
كودك همواره نگران هر دو بود.
زن با حس گرماي دست مرد كه بر روي شانه هايش قرار گرفته بود رشته هاي تنيده شده فكرش را پاره كرد.
مرد به موفقيت هميشه گي اش مي باليد.
كودك همواره نگران هر دو بود،‌ زيرا مي دانست كه باز هم روزگار،‌ تكرار مكررات را به ارمغان خواهد آورد و دوباره گريه هاي پنهاني مادر را خواهد ديد. بچه اين گريه ها را حتي در شكم مادرش نيز‌ ديده بود.
...
زن از خدا عشقبازي با مرگ را طلب ميكرد.
كودك همچنان نگران بود.

?saba | پیوند | جمعه نوزدهم اسفند 1384 | موضوع:  | 
اینم sunflowerازvan gogh

?saba | پیوند | جمعه نوزدهم اسفند 1384 | موضوع:  | 
مردی که پس از دیدن زن به پرواز در آمد

داستان "دربارة مردي كه بعد از ديدن زن به پرواز در آمد" نوشته ی دِيــو اِگِـرز- مترجم: فرشيد عطايي

ديو اِگِـرز ( Dave Eggers ) يكي از مطرح ترين نويسندگان حال حاضر ادبيات آمريكا است. او كه در سال 1970 به دنيا آمد در بيست و يك سالگي پدرو مادر خود را از دست داد و سرپرستي برادر 8 سالة خود را به عهده گرفت. او خاطرات اين مرحله از زندگي خود را در كتابي با عنوان «داستان غم انگيز يك نابغة اعجاب انگيز» نوشته است كه با استقبال فراوان خوانندگان و منتقدان روبرو شد. اِگِرز صاحب يك رمان نيز هست. او هم اكنون مشغول نگاشتن رماني سياسي است كه آن را به طور دنباله دار در مجلة اينترنتي «سالن» منتشر مي كند.

داستان "دربارة مردي كه بعد از ديدن زن به پرواز در آمد"

وقتي مرد زن را ديد و از همديگر خيلي خوششان آمد، مرد گوشش بهتر شنيد و در نگاه او خطوط دنياي فيزيكي واضح تر از قبل بودند. مرد تيز هوش تر شد، چابك تر شد، و هر روز در فكر انجام دادن كار هاي تازه بود. او اكنون به كار هايي توجه مي كرد كه قبلاً برايش چندان جذاب نبودند ولي حالا انجام دادن شان ضروري بود، و مي بايست در كنار همراه جديدش انجام مي گرفت. مرد مي خواست با دم و دستگاه هايي سبك وزن به همراه زن پرواز كند. مرد هميشه از گلايدر و پاراشوت خوشش مي آمد و اكنون فكر مي كرد كه اين وجه تازه اي از زندگي شان خواهد بود: اينكه آنها زوجي خواهند بود كه آخر هفته ها و تعطيلات را با هواپيمايي كوچك به گردش خواهند رفت. اصطلاحات مربوط را ياد مي گرفتند؛ عضو كلوپ ها مي شدند. يك تريلر يا يك وانت مي گرفتند، و توي آن دستگاه هاي جديد و بال هاي تا شده را حمل مي كردند، و با ماشين شان به مكان هاي جديد مي رفتند تا آنها را از بالا ببينند. پرواز مورد علاقة مرد پروازي بود كه نزديك به زمين باشد؛ كمتر از يك هزار پايي زمين. دوست داشت ببيند كه چيز هاي روي زمين به سرعت زير پايش حركت مي كنند، مي خواست براي مردمي كه پايين بودند دست تكان بدهد، مي خواست دويدن گوزن ها را ببيند، و دلفين هايي را كه از ساحل دور مي شدند بشمرد. مرد اميد وار بود اين همان نوع پروازي باشد كه زن مي خواست انجام بدهد. مرد چنان در اين فكر و اين شخص و اين پرواز غرق شد كه اصلاً به اين موضوع فكر نكرد كه اگر پرواز عملي نشود چه بايد بكند. مرد نمي خواست پرواز را به تنهايي انجام بدهد؛ او ترجيح مي داد اصلاً پرواز نكند تا اينكه بخواهد بدون زن پرواز كند. ولي اگر مرد از زن مي خواست كه با او پرواز كند ولي زن خودداري مي كرد يا آمادگي اش را نداشت آيا مرد باز هم با او مي ماند؟ آيا مرد مي توانست باز هم با او بماند؟ مرد پاسخ منفي را انتخاب مي كند. اگر زن در ماشيني كه بال هاي تا شده به دقت در آن جا داده شده، سوار نشود، مرد مجبور مي شود از پبش او برود، لبخندي بزند و برود، و سپس مرد بار ديگر در جستجوي يك همراه ديگر بر خواهد آمد. ولي او مي داند كه اگر يك همراه ديگر بيابد اين بار فكر پرواز در ذهن نخواهد داشت. اين بار با همراه جديد خود فكر جديدي خواهد داشت، چون اگر نزديك به زمين پرواز كند به همراه زن قبلي خواهد بود.

 

 

?saba | پیوند | جمعه نوزدهم اسفند 1384 | موضوع:  | 
تو چی فکر می کنی

هيچ وقت دل به کسی نبند چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ...ولی اگه دل بستی…… هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اينقدر بزرگه که ديگه پيداش نميکنی……!!M

 

?saba | پیوند | پنجشنبه هجدهم اسفند 1384 | موضوع:  | 
سقف دستام از سمانه

گفتی درین گلزار یک همدم ندارم

                                                الاله ام از یاس و نرگس کم ندارم

گفتی هوا بارانی است و بی پناهی

                                               تا سقف دستان تو باشد غم ندارم

با اصل پرواز آمدی بس کن پرستو

                                              چون بال پرواز خم اندر خم ندارم

در بستر پاییز مسکن میدهندم

                                             بر گرد, حتی قطره ای شبنم ندارم

اینجا اگر چه ماه باشد یا که قارون

                                             من چشم بر این قسم از آدم ندارم

تو پاکی معصوم چشم آسمانی

                                            من طاقت چشمان نا محرم ندارم

 

?saba | پیوند | چهارشنبه هفدهم اسفند 1384 | موضوع:  | 
god made friends

?saba | پیوند | چهارشنبه هفدهم اسفند 1384 | موضوع:  | 
آسمان آبی است مگر شک داری

بگذار دنیا مرا نادیده بگیرد ، بگذار زندگی کمر به قتلم ببندد ،

 بگذار آسمان بر سرم آوار شود ، بگذار روزگار باز هم بامن دشمنی کند، آرزوهایم را به باد خزان بسپرد ، دلم را بشکند و پایم را زنجیر کند ...

ولی باز اوست که شکست خورده ، من سهمم را از دنیا خواهم گرفت .

می گویند :" خواستن توانستن است" ...

می گویند:" تنها کسی نمی تواند که نا امید است".

اما من خواسته ام و نتوانسته ام، مگر می شود کسی نخواهد زندگی کند ؟

نخواهد برخیزد و بایستد؟

همه این نتوانستن های قدرتمند ناامیدی درپی دارد ولی من نا امید نیستم،

باز هم می گویم: "من از سلاله ی درختانم  تنفس هوای مانده ملولم می کند ...پرنده ای که مرده بود به من پند داد پرواز را به خاطر بسپارم ."

من از سلاله ی درختانم و درختان ایستاده می میرند، من به میدان زندگی پشت نمی کنم، هرگز!!!

من سهمم را از زندگی خواهم گرفت ، من می خواهم معجزه کنم ، مگر نه اینکه خداوند معجزه را به دستان برگزیدگانش جاری میسازد ؟و مگر نه اینکه او مرا برگزیده برای این امتحان خطیر ؟ پرواز بدون بال معجزه است و من می خواهم معجزه کنم ...

حتی اگر روزی زندگی با تلخی هایش توانست مرا به زانو درآورد ، نخواهم گذاشت عجزم را ببیند ... پاهایم را تا زانو قطع میکنم، تا باز هم ایستاده باشم .

...معجزه یعنی من ، یعنی تو دوست همباورم ، ما معجزه خواهیم کرد، شک نکن !

 آسمان آبی آبیست، مگر شک داری ؟

زندگی سهم کمی نیست ، مگر شک داری ؟

در رگ زنده ی این هستی خواب آلوده

باور معجزه جاریست ، مگر شک داری

 

 

?saba | پیوند | سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 | موضوع:  | 
به کسی عشق بورز که لایق عشق باشه نه تشنه عشق چون کسی که تشنه ی عشق باشه یه روز سیراب میشه

?saba | پیوند | دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 | موضوع:  | 
قلبم مال تو

?saba | پیوند | دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 | موضوع:  | 
همیشه بهترین باش

همیشه بهترین باش

 

اگرنمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي

بوته اي در دامنه اي باش

ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه مي رويد

اگر نمي تواني درخت باشي ،بوته باش

 

اگر نمي تواني بوته اي باشي، علف كوچكي باش

و چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن

اگر نمي تواني نهنگ باشي، فقط يك ماهي كوچك باش

ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه!

 

همه ما را كه ناخدا نمي كنند، ملوان هم مي توان بود

در اين دنيا براي همه ما كاري هست

كارهاي بزرگ و كارهاي كمي كوچكتر

و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست

 

اگرنمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش

اگر نمي تواني خورشيد باشي، ستاره باش

با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند

هر آنچه كه هستي، بهترينش باش!

داگلاس مالوچ

یا حق

 

 

?saba | پیوند | دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 | موضوع:  | 
در مورد زنان چه می گویند

بزرگ تاريخ در مورد زنان چه مي گويند؟

اگر مي خواهيد اندازه تمدن و پيشرفت ملتي را بدانيد ، به زنان آن ملت نگاه كنيد (ناپلئون)

حساسيت،عشق،تحمل و فداكاري زندگي زنان را تشكيل مي دهند (بالزاك)

زيبايي زن ثروتي است زوال ناپذير اما اخلاق خوب نعمتي است لايزال (جرجي زيدان)

زن كودكي است كه با اندكي تبسم ، خندان مي شود و با كمترين بي مهري گريان مي شود (هرود)

به هيچ زني بر نخورده ام كه حداقل يك نشانه مثبت در او نباشد (موريس مترلينگ)

يك زن كامل كسي است كه بداند چگونه فرمانروايي كند (ويكتور هوگو)

زناني  كه مي خواهند مرد باشند زناني  هستند كه نمي دانند زن هستند (الكساندر دوما)

زن شريك زندگي و يار ساعات درماندگي است (گوته)

يك زن چيزي جز شوهر نمي خواهد اما وقتي به او رسيد همه چيز مي خواهد (شكسپير)

بزرگترين دشمن زن بي حوصلگي اوست (پل ژانه

 

 

?saba | پیوند | دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 | موضوع:  | 
تقدیم به تو

 

 

?saba | پیوند | دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 | موضوع:  | 
بر گرفته از کتاب پا ئولو کوئلیو

دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان، شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا . دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم . روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود . دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت . سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آموختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد . روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند . لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود . همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ... همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود

?saba | پیوند | یکشنبه چهاردهم اسفند 1384 | موضوع:  |